نوشته ی بسیار قشنگی بود.حیفم اومد شما نخونیدش.افکار یه شخص ۱۳ ساله.من که خجالت کشیدم وقتی دیدم
یه فرد ۱۳ ساله اینجوری می نویسه و من ...
دعوت نامه ی دلم:
دعوت نامه ای برایم فرستاده شد
دعوت نامه عجیب بود
روی آن با خط درشت نوشته شده بود :
"به دیدنم بیا ،دلم برایت تنگ شده است
آدرس:درون جاده فرعی وجود ، خانه ای به نام دل
زمان:هر وقت که بیایی تا هر وقت که بخواهی برایت زمان دارم"
روز میهمانی سر رسید
آماده ی رفتن می شوم : لباسی از جنس سکوت به تن می کنم ،کفش هایی از جنس رویا آن هم چرمی به پا می کنم
ساعتم را نگاهی می اندازم و سوار ماشین آرامش میشوم
آدرس مقصد را به او میدهم
می گویم :لطفا سریع تر.....عجله دارم
می گوید:تا آرامش پیدا نکنی و صبوری نورزی ماشین روشن نمی شود و تو به مقصد نمی رسی
چاره ای نداشتم....
سعی کردم و آرامشی زرف وجودم را فرا گرفت
ماشین به حرکت افتاد
در کوچه پس کوچه های وجود می رفت و من تا به حال به اینجا پا نگذاشته بودم
مدتی طول نکشید که به کلبه ای کوچک رسیدیم
گفت: همین جاست
امیدوارم از هم نشینی با دلت لذت ببری
پیاده شدم هنوز هم گیج بودم که صدایی من را به طرفش فرا خواند:
خوش آمدی....زودتر از این ها منتظرت بودم
قدرت تکلم نداشتم ، می خواستم برای او از دلیل دیر کردم بگویم اما نشد
وارد خانه شدیم.....
دعوتم کرد به نشستن به روی کانا په ای نیلی رنگ و من به چه اندازه رنگ نیلی را دوست می داشتم
چه سلیقه ای ......درست همانند علایق من ....خانه از جنس رویا بود و چه زیبا آفریده شده بود
می دانم که خودم آن را در رویا هایم آفریده بودم
درست همانند همان چه که در رویا هایم بود
خانه ای رو به ساحلی بی انتها .....
غروب خورشید از آنجا چه زیبا دیده میشد
باغچه ی بی انتهایی از گل های نیلوفر و مریم و شقایق
پرندگانی که هم صدا زندگی را فریاد می کردن
موسیقی که دل نشین ترین صدا ها بود.....
غرق در دیدن زیبایی ها بودم که فنجانی قهوه جلویم گذاشت
نشست و برایم گفت و گفت
از همه چیز
از آنکه ناراحت بوده از دستم چرا که من هیچ توجه ای به او نمی کردم
چشمم را بسته بودم و هیچ چیز را نمی دیدم
گفت که متوجه شده که دارم کم کم خودم هم به فراموشی می سپارم
گفت نمی توانست من را این گونه ببیند دعوت نامه فرستاده و خدا خدا کرده که پاسخ رد ندهم
گفت وقتی فهمیده که دارم می آیم حرف های زیادی را آماده کرده برایم
تا برایم از دلتنگی هایش بگوید
از وقت نبودن هایم و تنها بودن هایش
آنقدر گفت که خواب رفتم .....چه خوابی
بعد از ساعت ها وقتی چشم گشودم :
خود را در کنج اتاقم دیدم
صدایی در گوشم پیچید
مادر: ظهر بخیر نمی خواهی بیدار شوی
بلند شو دختر ......خواب بسست
چه میهمانی بود آن مهمانی ....
دیگر من همیشه مقصدم کوچه فرعی وجود ، خانه ای به نام دل بود
نویسنده: ن.ص
ادامه مطلب